آخرین روز سال، شام خونه مامانم بودیم و 2 ساعت مونده به تحویل اومدیم خونه مون که آقا راستین یک ربع قبل تحویل دیگه خوابش بردچشمک

از فرداش عید دیدنی ها شروع شده و از چهارشنبه هم همسرجان رفتن سرکار و ما رسما امسال عید هیچ جا نرفتیم گریه البته از این ویروسهای جدید گرفته بود و اصلا هم نمیشد رفت مسافرت.

اینم کنار سفره هفت سین خونمون

حیاط خونه مادر بزرگ



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 8 ارديبهشت 1394 | 19:23 | نویسنده : سحرناز |

این تقویم تک برگ سال 94 راستینی



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 8 ارديبهشت 1394 | 19:10 | نویسنده : سحرناز |

بله سال 93 هم خیلی زود گذشت و امروز 29 اسفند 93 است. مثل همیشه اسفند ماه پرکار و البته زیبایی است .من که شور و حال قبل عید رو دوست دارم پر از شادی و نشاط و انرژی.

من چون تازه اسباب کشی کرده بودم امسال کار خیلی زیادی نداشتم و چهارشنبه آخر سال گفته بودم کارگر بیا تمیزی کلی خونه رو انجام بده و اونم براش کار پیش اومد و نیومدگریه

من مجبور شدم خودم تکم و تنها مشغول تمیز کاری شم که چون خونه هم بزرگه حسابی خسته و له شدم از اون سخت تر اینکه روزای آخر سال، همسری از این ویروسای جدید گرفته که تب و بدن درد و ..... ایناس و حسابی بی حال است 3 تا پنی سیلین زده ولی هنوز خوب نشدهغمگین

من هم مشغول تمیزکاری، مریض داری و خریدای باقیمانده عید هستم........

راستین هم تا روز آخر مهدش رو رفت و یه سبزه هم براش سبز کرده بودند و یه تخم مرغ هم رنگ کرده بود که آورد برای هفت سینمحبت

چهرشنبه سوری هم خونه مامانم رفتیم و راستین حسابی آتیش روشن کرد و از روش پرید.

28 اسفند در هایپرمارکت

آرایشگاه رفتن راستین برای عید




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 29 اسفند 1393 | 13:57 | نویسنده : سحرناز |

روز سوم سفر به جنوب هم به رفتن به قشم و دیدنی های اونجا گذشت.

جزیره هنگام و تماشای دلفین ها از نزدیک

جنگل حرا

ناهار در رستوران خانگی




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 19 اسفند 1393 | 16:34 | نویسنده : سحرناز |

ما قرار بود تعطیلات بهمن ماه به جنوب کشور سفر کنیم که برای بابایی ماموریت پیش اومد و نشد و حسابی حال من گرفته شد.

در عوض هفته بعدش خود بابا ما رو غافلگیر کرد و بلیط بندرعباس رو برامون گرفت و 5 روزی رفتیم جنوب کشور .

هواعالی و بهاری بود و حسابی خوش گذشت.

ظهر راستین توی قطار خوابیده

روز اول رو به جزیره هرمز رفتیم .از بندر تا هرمز حدود 45 دقیقه بود .جزیره هرمز خیلی طبیعت زیبا و بکری داشت ولی متاسفانه امکانات توریستی اش خیلی کم بود.

در اسکله سوار موتور برقی

در حال سوار شدن به کشتی برای رفتن به جزیره هرمز

رستوران خانگی پوریان در جزیزه هرمز



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 11 اسفند 1393 | 18:25 | نویسنده : سحرناز |

24 بهمن ماه بهمراه دوستانمون به کوه توچال رفتیم به این خیال که بچه ها برف بازی کنن ولی اینقدر صف تله کابین شلوغ بود که دیدیم اصلا نمیشه تحمل کرد و بخاطر همین پیاده راه افتادیم به سمت چشمه. و اینچنین بود که راستین از تله کابین تا چشمه رو پیاده و با پاهای کوچولوی خودش کوهنوردی کرد.

راستین در ایستگاه چشمه

مامانهای ورزشکار

و اما یک غذای لذیذ در رستوران نارنجستان




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 4 اسفند 1393 | 18:18 | نویسنده : سحرناز |

چهارشنبه اواسط بهمن ماه، برنامه جور شد و بهمراه مایان و هیربد به شهربازی کوروش رفتیم.

خیلی شهربازی مفصل و خوبی برای رده سنی این بچه ها نبودقهر

ژست بولینگ بازی راستین خانچشمک

بستنی بعدش در کافه ویونا قه قهه وقتی قاشق دیر میرسه و راستین دست بکار میشه


 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 25 بهمن 1393 | 16:23 | نویسنده : سحرناز |

از روز شنبه 27 آذر 93 راستین رو در مهد کودک ثبت نام کردم البته بصورت نیمه وقت . صبح حدود 9 میره و ظهر هم 11:30 میارمش.

روز اول رو من باهاش رفتم تو کلاس تا به محیط عادت کنه و بعد هم اومدم بیرون خدارو شکر بی تابی و گریه نکرد .البته زود هم آوردمش. روز دوم هم با خوشحالی خودش رفت پیش مربیش .البته هنوز ارتباط برقرار نکرده و با کسی دوست نشده بود.

اینم سرسره جلوی مهد که بعدش میره بازی می کنه و خیلی دوست دارهمحبت

روز سوم که رفتم دنبالش چشماش خیس بود و فهمیدم گریه کرده که معلوم شد کلاس ژیمناستیک داشته که خوشش نیومده بود. روز چهارشنبه هم با آه و ناله رفت مهد ......بدبو

ولی جالبه اینه که پنج شنبه دست باباش رو گرفت و با کلی ذوق و شوق گفت بابا بیا بریم مهدکودکم رو بهت نشون بدم تعجب و همین کارو هم کرد و کلی خوشحال بود و هی میگفت پنج شنبه و جمعه تعطیلم ولی بعدش میرم.

و اما روز شنبه و هفته دوم مهد:

اوف اصلا بیدار نمی شد بعدش هی گفت خوابم میاد بعد گفت من نمیرم مهد .منو نبر مهد کودک .خودت برو و ......از اینحرفا .شروع کرد به اشک ریختن و با گریه رفت تو و منم همراهش رفتم داخل کلاس تا کمی عادت کنه و بالاخره در رفتم از دستش عصبانی

روز یکشنبه هم به همین منوال ولی یکم رقیق تر ....

روز دوشنبه خودش بیدار شد و گفت میریم مهد؟ گفتم :آره. گفت :پس زود بیا دنبالم. گفتم :باشه حتما. گفت : اصلا نرو بشین پشت در مهد منم گفتم باشه و خلاصه رفت و با خوشحالی هم برگشت .خندونک

امروزم که سه شنبه بود باز گفت زود بیا و منم گفتم چشم .خدارو شکر دیگه گریه نمی کنه و داره می پذیره که باید بره مهد و برای خودش بهتره.... و من خیلی از این بابت خوشحالم .

مهدش هم مهد خوبیه و همکاری لازم رو داشته و سختگیری ها و قانون ها آزار دهنده نداره .....

راستی از روزی که رفتی مهد کلی هم جایزه گرفتی : پازل، مسواک، خمیربازی، شکلات و کماج و ...

راستین عزیزم روز اول که میخواستم ببرمت مهد از زیر قرآن ردت کردم و تو رو به دستای پربرکت خدای مهربون سپردم . می دونم همینطور که اینقدر سریع بزرگ شدی و وقت مهد رفتنت رسید، یه روزی از همین روزا باید از زیر قرآن رد بشی و بری مدرسه به امید خدا. همینطور که مادرامون ما رو فرستادند مدرسه و حالا نوبت بچه هامون است.

زندگی همین است و درگذر است. ایشاله سلامتی و آرامش و شادی باشه تا اینروزا رو در کنار هم ببینم و جشن بگیریم و خوشحال باشیم.بوس

دوستت دارم اندازه دنیا و هرآنچه در دنیاست .......




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 7 بهمن 1393 | 10:30 | نویسنده : سحرناز |

پنج شنبه 18 دی تولد بابایی رو در منزل جدید گرفتیم:




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 28 دی 1393 | 17:02 | نویسنده : سحرناز |

اواخر آذر ماه بالاخره بعد از کلی انتظار اسباب کشی کردیم و هنوز که هنوزه مشغول جابجایی و روبراه کردن خونه جدید هستیم .

خوشبختانه راستین اینروزا تو اتاق خودش و روی تختش میخوابه و من از این بابت خیلی خوشحالم.خندونک

تو دوران اسباب کشی مدتهای طولانی راستین رو پیش مامانم میزاشتم تا راحتتر به کارام برسم و پسرکم هم اذیت نشه و گاهی اوقات پیش مادر همسری.

جای جدید هم شکر خدا خوبه و داریم عادت میکنیم ولی هر روز خرده کاری هست و تمومی نداره .خطا

آخر هفته ها که از طول هفته بیشتر خسته میشیم چون من و همسری همش در حال خرید کمبودها و جابجایی و شستشو و مرتب کردن خونه ایم .تعجب عکسای راستین هم تازه گرفتم که تو پست قبلی گذاشتمشون .خیلی راضی بودم از کیفیت کار.

مامان و بابای عزیزم، مادر پدر همسرجان، برادرها و زینب جونم تو این مدت خیلی بهم کمک کردند ازشون ممنونم و براشون آرزوی سلامتی دارم .بوس

منتظرم به زودی جابجا بشم و یکم خودم رو پیدا کنم تا برم دنبال کارای راستین برای مهد و کلاس های آموزشی ........... . خوشحال میشم دوستان عزیزی که اینجا رو میخونن اگه مهد و کلاسهای خوب تو شهرک اکباتان میشناسن یا تحربه ای دارن، من رو راهنمایی کنن.

خدایا اینروزا خسته میشم ولی ازت ممنون بابت کمکهایی که بهمون کردی .بابت همه آدمای مهربونی که کنارمون هستن، بابت نعمت بزرگ سلامتی و خیلی چیزای دیگه .

خدایا عزیزام رو برام نگهدارررررررررررررررمحبت




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 13 دی 1393 | 1:06 | نویسنده : سحرناز |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 13 صفحه بعد